|
ذهن را رها کن و به دل در آویز. این نخستین تغییر است. کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن.
|
...............تو مرانمیشناسی .
در آن شبهای دور٬
بس قصه ها با تو گفتم
اما قصه خود را هرگز نگفتم .
من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم
رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری
می دیدم به روی
آسمان
.
.
دختر عزیزم
نیلوفرم
تولدت مبارک
.
.
.
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند"
تا آیندگان ندانند
بی عرضه گان این برهه
از تاریخ ما بوده ایم....
(خسرو گلسرخی)
همینجاست..
لحظه ناباروری و حیرت .
تامل....
انتظار لاک پشت خروشان
مرغان دریایی را سرکوب میکند..
اما..
عشق سزای چوپان صدفهاست.
وفراق
پاداش دستهای شکسته قایقی است
که سالهاست زندگی کرده..
وعشق...
عرفان...
پنج سال دیگر نه...همین حالا..
بی تابی تو از ترس نیست.
میدانم صدای اشکهای خدا را میشنوی.
وضربه دستش را از رنج...
سنگینی چندمین بار نهفته ای؟ ای خزنده آزار...
ببخش عشق رسیده ات را
به ناله کودکان آواره بی مادر..
سیر کن شرم دستان محتاج دختران جوان را...
و به سلوک ببر خجالت چشمان نان آوری
که روزی مرد بود...
بی نیاز من..
مرا بیاموز استغنای مادران کلفت بی منت
و معرفت نماز نیمه شب گرسنگان خیابانی
که به توحید رسیده اند..
میدانی؟
من به کهکشان ستاره باران این آدمهای انسان حیران شدم.
نابود کن مرا...
تا وصل شوم به لیاقت خدمت..
بمیران مرا...
فنایم کن...
راحت خیال
از اینکه یک نفر همیشه هست.
شوق صدای عقربه ها...
و بیداری چشمان به ظاهر خواب
تا بنشینیم شب را به عشق
و ببخشیم پرواز را به هم آغوشی..
شیطنت صبح شرور
سفسطه آواز پرنده را رسوا می کند
و قلب مرا عریان ...
تعبیر رویای سپید را اعتباری نیست
تا زبان به اعتراف باز کنم
که:
اگر سهمیه لبهای تو بخشیدنی بود
هیچوقت روزه بوسه نمیگرفتم.
دقایقی نشست...
مردمان چشمانت را میرقصانند
و شبنمش را به خاک هدیه میدهند تا گل شود.
بوسه میزنیم به پای همان گل
و سجده میکنیم آدمیت ذاتی مان را
که آنرا هنوز حسرت میخورد شیطان..
.
.
دقیقه ای خلوت...
ثانیه ای نشست...
چله ذکر میخوانم ..
شور مینوازم به مستی..
پابرهنه آمده ام
باز
امشب مهمان ناخوانده ام.
مرا از تو یادی است که میدانم داشته ام.
امسال دهمین سال گردش من است.
نای قدمهایم بودی و میکشاندیم.
بارها و بارها تکان..
روزها و ماهها طپش..
نیمه گردش را فهمیدم......به خیال خود..
اما هنوز در گل بازی کودکانه ام عشق را جستجو میکردم.
آنقدر زیارت سجاده ام را لبیک گفتم
تا مرا به سلوک آرامش راحله ام دعوت کردی.
نهمین سال را با هم سیر کردیم
تا هدایت هادیت نازل شد.
چشم گشودیم بر رحمت روشنائیت...
ورد خواندیم بر حکمت خداوندیت...
و خواب دیدیم گفتگوهایمان را
در خلوت عاشقانه ای از سکوت.
.
نامه ها می آیند. پیغامها میرسند.
من روشنایی صراط را با چشمان خود دیدم
و همان شب که حلقه گناهانم را از من گرفتی
فهمیدم امسال آخرین سال گردش دوران من است.
و آغازی است بر سیاحت راستین معشوق..
تا......
اما آرام میرسم...
میرسم به آستانه ای که سالهاست آنرا گشوده ای.
و من هفتمین نیایش لبخند تو را تمام میکنم...
تا مرا عبور دهی..
از عشق به پرستش...
از پرستش به عشق...
از عرش به خاک...
از خاک به عرش...
ساز ربنای ملکوت را آهسته مینوازم
تا برهانم خود را
از انتظار...
و عبور دهم ذات قطره تنم را
به آرامگاهی که هیچکس خفته نیست.
در آنجا کلام نگاه وسعت اقیانوسی است
که به جان می نشیند.
و لحظه ای سکوت..
تشعشع مدهوش کننده صراط را می نمایاند.
چشم هایم عبور و وجودم حضور را تجربه میکند
تا غرق شوم...
حل شوم...
و جریان یابم...
پ.ن:به دوستانی که اهل مطالعه هستند کتابی رو پیشنهاد میکنم که بسیار پربار و خواندنی است.کتاب "پیشگویی آسمانی" اثر جیمز ردفیلد. این کتاب جلد دومی داره که دنباله همونه به نام "بصیرت دهم" باز از همون نویسنده. من فکر میکنم خوندن این کتابها برای هر کسی لازمه.همچنین وبلاگی هست که دوست دارم ببینید به نام لوتوس. آدرسش توی پیوندهای وبلاگم هست. ممنونم از محبت همه شما.
سلام به همه دوستان عزیز
تا مدتی پست جدید ندارم به خاطر حجم درسها
ولی به همگی سر میزنم و از محبت همگی
میدواند مرا
همهمه مردمان صف بسته..
و باران میخندد
به زایش چشمانم که هنوز اقامه محراب را درد می کشد..
چهار پله کافیست
تا پنجمین جایگاه انتظار را علامت بزنی.
.
گلها مرا به تولدم دعوت کرده اند
و من طلوع خود را در آغوش می کشم
تا آسمان دلتنگ نباشد
و زمزمه اذانش را آرام آرام بر گوشم برقصاند.