تبليغاتX
گوهر ذاتی تو سکوت. آرامش و صلح محض است..
ذهن را رها کن و به دل در آویز. این نخستین تغییر است. کمتر فکر کن و بیشتر احساس کن.



...............تو مرانمیشناسی .


در آن شبهای دور٬


بس قصه ها با تو گفتم



اما قصه خود را هرگز نگفتم .



من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم


رویای فردای تو ، رویای امروز تو، دختری


می دیدم به روی


آسمان

.

.



دختر عزیزم


نیلوفرم


تولدت مبارک

.

.

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:2  توسط سانیاس  | 

 

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند"


تا آیندگان ندانند


بی عرضه گان این برهه


از تاریخ ما بوده ایم....



(خسرو گلسرخی)




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 17:1  توسط سانیاس  | 

 

 

 همینجاست..

لحظه ناباروری و حیرت .

تامل....

انتظار لاک پشت خروشان

مرغان دریایی را سرکوب میکند..

اما..

عشق سزای چوپان صدفهاست.

وفراق

 پاداش دستهای شکسته قایقی است

که سالهاست زندگی کرده..

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:42  توسط سانیاس  | 

 

 

وعشق...

عرفان...

پنج سال دیگر نه...همین حالا..

بی تابی تو از ترس نیست.

میدانم صدای اشکهای خدا را میشنوی.

وضربه دستش را از رنج...

سنگینی چندمین بار نهفته ای؟ ای خزنده آزار...

ببخش عشق رسیده ات را

به ناله کودکان آواره بی مادر..

سیر کن شرم دستان محتاج دختران جوان را...

و به سلوک ببر خجالت چشمان نان آوری

که روزی مرد بود...

بی نیاز من..

مرا بیاموز استغنای مادران کلفت بی منت

و معرفت نماز نیمه شب گرسنگان خیابانی

که به توحید رسیده اند..

میدانی؟

من به کهکشان ستاره باران این آدمهای انسان حیران شدم.

نابود کن مرا...

تا وصل شوم به لیاقت خدمت..

بمیران مرا...

فنایم کن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:37  توسط سانیاس  | 

 

راحت خیال

از اینکه یک نفر همیشه هست.

شوق صدای عقربه ها...

و بیداری چشمان به ظاهر خواب

تا بنشینیم شب را به عشق

و ببخشیم پرواز را به هم آغوشی..

 شیطنت صبح شرور

سفسطه آواز پرنده را رسوا می کند

و قلب مرا عریان ...

 

تعبیر رویای سپید را اعتباری نیست

تا زبان به اعتراف باز کنم

که:

اگر سهمیه لبهای تو بخشیدنی بود

هیچوقت روزه بوسه نمیگرفتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط سانیاس  | 

ساعتی خلوت...

دقایقی نشست...

مردمان چشمانت را میرقصانند

و شبنمش را به خاک هدیه میدهند تا گل شود.

بوسه میزنیم به پای همان گل

و سجده میکنیم آدمیت ذاتی مان را

که آنرا هنوز حسرت میخورد شیطان..

.

.

دقیقه ای خلوت...

ثانیه ای نشست...

چله ذکر میخوانم ..

شور مینوازم به مستی..

پابرهنه آمده ام

باز

امشب مهمان ناخوانده ام.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 16:13  توسط سانیاس  | 

 

مرا از تو یادی است که میدانم داشته ام.

امسال دهمین سال گردش من است.

نای قدمهایم بودی و میکشاندیم.

بارها و بارها تکان..

روزها و ماهها طپش..

نیمه گردش را فهمیدم......به خیال خود..

اما هنوز در گل بازی کودکانه ام عشق را جستجو میکردم.

آنقدر زیارت سجاده ام را لبیک گفتم

تا مرا به سلوک آرامش راحله ام دعوت کردی.

نهمین سال را با هم سیر کردیم

تا هدایت هادیت نازل شد.

چشم گشودیم بر رحمت روشنائیت...

ورد خواندیم بر حکمت خداوندیت...

و خواب دیدیم گفتگوهایمان را

در خلوت عاشقانه ای از سکوت.

.

نامه ها می آیند. پیغامها میرسند.

من روشنایی صراط را با چشمان خود دیدم

و همان شب که حلقه گناهانم را از من گرفتی

فهمیدم امسال آخرین سال گردش دوران من است.

و آغازی است بر سیاحت راستین معشوق..

تا......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:2  توسط سانیاس  | 

میروم و میروم... تند..

 اما آرام میرسم...

میرسم به آستانه ای که سالهاست آنرا گشوده ای.

و من هفتمین نیایش لبخند تو را تمام میکنم...

تا مرا عبور دهی..

از عشق به پرستش...

از پرستش به عشق...

از عرش به خاک...

از خاک به عرش...

ساز ربنای ملکوت را آهسته مینوازم

تا برهانم خود را

از انتظار...

و عبور دهم ذات قطره تنم را

به آرامگاهی که هیچکس خفته نیست.

در آنجا کلام نگاه وسعت اقیانوسی است

که به جان می نشیند.

و لحظه ای سکوت..

 تشعشع مدهوش کننده صراط را می نمایاند.

چشم هایم عبور و وجودم حضور را تجربه میکند

تا غرق شوم...

حل شوم...

و جریان یابم...

 

پ.ن:به دوستانی که اهل مطالعه هستند کتابی رو پیشنهاد میکنم که بسیار پربار و خواندنی است.کتاب "پیشگویی آسمانی" اثر جیمز ردفیلد.    این کتاب جلد دومی داره که دنباله همونه به نام "بصیرت دهم" باز از     همون نویسنده. من فکر میکنم خوندن این کتابها برای هر کسی  لازمه.همچنین وبلاگی هست که دوست دارم ببینید به نام لوتوس. آدرسش توی پیوندهای وبلاگم هست. ممنونم از محبت همه شما.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:5  توسط سانیاس  | 

 

سلام به همه دوستان عزیز

تا مدتی پست جدید ندارم به خاطر حجم درسها

ولی به همگی سر میزنم و از محبت همگی

ممنونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:32  توسط سانیاس  | 

سراپا اشتیاق...

میدواند مرا

همهمه مردمان صف بسته..

و باران میخندد

به زایش چشمانم که هنوز اقامه محراب را درد می کشد..

چهار پله کافیست

تا پنجمین جایگاه انتظار را علامت بزنی.

.

گلها مرا به تولدم دعوت کرده اند

و من طلوع خود را در آغوش می کشم

تا آسمان دلتنگ نباشد

و زمزمه اذانش را آرام آرام بر گوشم برقصاند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:27  توسط سانیاس  |